﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>از هر دری سخنی</title>
    <description>shekaayatnameh's description</description>
    <link>http://shekaayatnameh.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>شاد</managingEditor>
    <lastBuildDate>Wed, 23 May 2012 05:07:00 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>حس دیدن</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;باران فراوران. انگار که زیر ابرها را پاره کرده اند و شر شر مثل آّبشار از آسمان می بارد. هوا خیلی خنک است. یکجورایی سرد است جوری که موهای تنت سیخ می شود و از نم باران سرت خیس.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;فکر می کنی و فکر می کنی به بی فکری . چیزی نداری که زیاد مشغولت کند. انگار باران دارد ذهنت را می شوید و پائین می ریزد همه نگرانیهایت را.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;داری به این فکر می کنی که در لحظه هایت شناور شوی و از ثانیه هایت استفاده کنی. داری به این فکر می کنی که می توانی از دور موجودی دوست داشتنی را تماشا کنی و فقط تماشا کنی و جلو نروی و پایت را هم تکان ندهی که خش خش علفها توجه را جلب نکند. داری به این فکر می کنی که مثل غواصی که در صخره های مرجانی شناور است داری عروس ماهی را تماشا می کنی و می دانی نباید نزدیک تر بشوی. تماشا می کنی و بازهم تماشا می کنی.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;دقت کرده ای! اوج خیلی از حس های قشنگ در تماشا کردن است. دیدن یک منظره زیبا . دیدن یک چهره زیبا . دیدن یک ذهن زیبا و من استاد این دیدن ها و دست نزدن ها هستم.استاد خیال بافی ناب هستم و استاد زدن روی پشت دستم که مبادا دست بزنی.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;حس متقابل دیده شدن. برایم زیاد آَشنا نیست. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;شاید حس نیست شاید توان است قدرت است. منظره ای که تو را وادار می کند نگاهش کنی . صورت زیبایی که تو را ناخودآگاه در ثانیه هایت تنها می گذارد. اندام هوس انگیزی که بی اختیار تماشایش می کنی و دزدکی کیف می کنی از این همه تناسب و خیالت را پرواز میدهی تا ناکجا آبادهای درونت و باز هم افکارت را دسته بندی می کنی.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;در آخر بال و پر خیالت را جمع و جور می کنی و می نشانیش سر بام عقل و دانه های شک می پاشی که از بالا بیاید پائین و مشغول روزمرگی ها و عافیت هایش شود تا بتوانی مسیر تکراری زندگیت را طی کنی به امید لحظه ای دیگر که باز بال و پرش را باز کند و در هوای هوس انگیز و خنک تماشا پرپر بزند و برود و برود تا برسد به جایی که هیچ شکی نیست و هیچ تردیدی نیست و هیچ خطری نیست.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;چشمهایت را باز می کنی و می بینی که خواب دیده ای. هوس می کنی یک فنجان قهوه تلخ و یک نخ سیگار اصل فرد اعلی را با هم مخلوط کنی تا فرودت از رویا را برایت آسان تر کند و حس نکنی که مثل یک تکه سنگ از آن بالا داری پائین می افتی.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;آری عزیز&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;زندگی واقعی ما سراسر تکرار است و تکرار. تکرار مکرراتی ملال آور که هرکدام روزی خیالی هوس انگیز بوده اند و وقتی شامل زمان شدند و مکرر شدند در درونت رسوب کردند و حس می کنی که نباید باشند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;با همین خیال ها خوشیم چون تکرار نمی شوند و هر روز تازه می شوند&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;با این خیال ها خوشیم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shekaayatnameh.persianblog.ir/post/160</link>
      <author>شاد</author>
      <comments>http://shekaayatnameh.persianblog.ir/comments/475170/9489604/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-475170.post-9489604</guid>
      <pubDate>Wed, 23 May 2012 05:07:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یار مرا</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;زندگی چرک نویسی است که وقت پاک نویس کردن به تو نمیدهد. زمانت کم است. مجالی برای فکر کردن نیست. باید جلو رفت و در لحظه شناور شد.&lt;br /&gt;این روزها دارم فکر می کنم باید لحظه هایم را باز پر بار کنم حتی اگر دیگران خوش نداشته باشند که در لحظه های پربار من همراهم شوند.&lt;br /&gt;ترافیک صبحگاهی همیشگی! من حالم از رانندگی در این شهر به هم می خورد و گاهی مجبور میشوم رانندگی کنم. شاید تنها زمانی که زندگی به تو فرصت می دهد که فکر کنی ساعتهایی باشد که به ناچار توقف کرده ای و موسیقی مورد علاقه ات را گوش می کنی.&lt;br /&gt;صبح در ماشین را باز می کنم استارت میزنم در کیفم را باز می کنم سی دی مورد نظرم را خارج می کنم بدون روشن کردن پخش دکمه اجکت را می زنم حتی به نوشته روی سی دی توجه نمی کنم و پرتش می کنم توی داشبورد! سی دی خودم دارد پخش میشود!&lt;br /&gt;صدای شاملو را خیلی دوست دارم وقتی می گوید "یار مرا غار مرا عشق جگر خوار مرا" ! یکجوری کلمات را در هوا شناور می کند که "پاکنویس" است. نیازی به هیچ ویرایشی در روحت ندارد.مستقیم سر می خورد می رود جایی که باید برود.&lt;br /&gt;سرعت حرکت از 2 کیلومتر در ساعت فراتر نمی رود و از این لحظه ها دارم استفاده می کنم . شیشه ها بسته است و کولر روشن و خوشبختانه فیلتر هوای اتاق خوب عمل می کند و بوی گند هوای آلوده به همه گناهان این شهر را استشمام نمی کنم.&lt;br /&gt;یاد "سیزیف" افتاده ام و فکر می کنم چقدر شبیه هم هستیم و عجب آبی الک می کنیم.&lt;br /&gt;"یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا"&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/400953_NLF9pCdJ.jpg" alt="" width="469" height="306" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shekaayatnameh.persianblog.ir/post/159</link>
      <author>شاد</author>
      <comments>http://shekaayatnameh.persianblog.ir/comments/475170/9478147/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-475170.post-9478147</guid>
      <pubDate>Mon, 21 May 2012 08:17:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>از دیروز به امروز</title>
      <description>&lt;p&gt;دیروز عصر تصمیم گرفتم کمی از حال بد به حال خوب بروم. راستش حال و حوصله حرف زدن زیاد نداشتم الان هم ندارم. یکجوری سکوت دارد پیروز می شود.&lt;br /&gt;کمی فکر کردم با خودم چرا دارم این شکلی تغییر می کنم. سرعت تغییر زیاد شده است. همیشه از رسمی لباس پوشیدن بدم می آمد و اکثرا لی و کتانی را دوست دارم دیروز خودم را در آینه آسانسور نگاه می کردم!!! به چه روزی افتاده بودم!!! بعد فکر کردم خوب طبیعی است چه انتظاری داری از خودت شب قبلش شام نخوردی ، صبح صبحانه نخوردی ، ظهر ناهار نخوردی! کل چیزی که خوردی سه تا چایی و یک نخ سیگار بوده است! انتظار داری شبیه جورج کلونی بشوی؟!&lt;br /&gt;گفتم جورج کلونی یاد فیلم UP IN THE AIR افتادم! اگر ندیده اید ببینید حتما ! چیزی که همیشه دوست داشتم باشم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این هم یک مدل پارگی معنوی از بیخ!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/400953_J3N9bePh.jpg" alt="" width="474" height="389" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shekaayatnameh.persianblog.ir/post/158</link>
      <author>شاد</author>
      <comments>http://shekaayatnameh.persianblog.ir/comments/475170/9471369/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-475170.post-9471369</guid>
      <pubDate>Sun, 20 May 2012 05:09:14 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>افسردگی حاد</title>
      <description>&lt;p&gt;بعضی روزها دلت می خواهد وقتی از خواب بیدار می شود صبح زود وقتی صدای زنگ موبایلت گوش خراشترین صدایی است که می توانی آن موقع بشنوی ، بی صدا لباسهایت را بپوشی و بدون هیچ توضیحی از خانه بیرون بزنی . بروی به سمت ناکجا آبادی که خودت هم نمی دانی کجاست. بروی و بروی ، دست ها در جیب ، گاهی سر به هوا گاهی سر به زمین و در چشمان هیچ کس هم نگاه نکنی و بی هدف بروی...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;"بروم صد پله پائین با دریا گریه کنم&lt;br /&gt;کنج صدف مروارید بار بی صدا گریه کنم&lt;br /&gt;در غزل گردی های تو&lt;br /&gt;تا سمفونی آبی&lt;br /&gt;سوی مشکوک سازها را یکجا گریه کنم&lt;br /&gt;هزار سال&lt;br /&gt;دلم می خواست&lt;br /&gt;با تن تنها گریه کنم&lt;br /&gt;هزار سال&lt;br /&gt;دلم می خواست&lt;br /&gt;با من تنها گریه کنم...." (شهیار قنبری)&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shekaayatnameh.persianblog.ir/post/157</link>
      <author>شاد</author>
      <comments>http://shekaayatnameh.persianblog.ir/comments/475170/9464982/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-475170.post-9464982</guid>
      <pubDate>Sat, 19 May 2012 05:17:59 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>Exhausted</title>
      <description>&lt;p&gt;حدود ساعت هشت شب رسیدم تهران. مثل همیشه ترافیک بیداد می کرد. وسط راه پشیمhن شدم چرا برگشتم اصلا. به شدت خسته بودم به حد مرگ! کوله پشتی را به سختی با خودم می کشیدم. وسط راه از تاکسی پیاده شدم و قدم زنان به سمت خانه حرکت کردم.&lt;br /&gt;زنگ زدم. کسی جواب نداد. دیدم ماشین توی پارکینگ نیست. مثل همیشه. کوله پشتی را وسط کوچه خالی کردم تا کلیدم را پیدا کنم. پیدا شد. رفتم بالا. در را باز کردم. تاریکی کامل. چراغ ها را روشن کردم. خبری نبود. زنگ زدم . کسی جواب نداد. کوله پشتی را در اتاق خواب گذاشتم و شروع به جمع کردن کردم. نیم ساعتی جمع می کردم. باز هم زنگ زدم. جواب داد. مکالمه کوتاهی انجام شد. دوستانه و آرام. کار جمع کردنم تمام شد. رفتم از فریزر دو بسته گوشت چرخ کرده در آوردم و گذاشتم توی آب که باز شود. لباسهایم را پوشیدم و رفتم بیرون. ماکارونی و .... خریدم و برگشتم. ساعت نزدیک 9 بود. از شدت خستگی واقعا روی پایم بند نبودم. شروع کردم به شام درست کردن ساعت 9:30 شام آماده بود. زنگ زدم جواب داد . مکالمه کوتاهی انجام شد خیلی دوستانه. ساعت 9:45 زیر غذا را خاموش کردم . رفتم دوباره دوش گرفتم . تمام بدنم بوی سیر و پیاز گرفته بود. رفتم توی اتاقم. روی تخت دراز کشیدم. معنی واقعی خستگی را می فهمیدم. چشمانم سنگین شد. &lt;br /&gt;صبح از خواب بیدار شدم. همه خواب بودند.&lt;br /&gt;دوش گرفتم. از خانه بیرون آمدم. دوباره ترافیک و ترافیک!&lt;br /&gt;بازهم روز جدید....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزهای بی من روزهای بی تو&lt;br /&gt;من در این آبادی پی چیزی می گردم؟؟؟؟؟؟؟؟&lt;br /&gt;ناکجا آبادی&lt;br /&gt;شهری&lt;br /&gt;دودی&lt;br /&gt;تلخندی!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shekaayatnameh.persianblog.ir/post/155</link>
      <author>شاد</author>
      <comments>http://shekaayatnameh.persianblog.ir/comments/475170/9441514/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-475170.post-9441514</guid>
      <pubDate>Tue, 15 May 2012 05:22:09 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دلچسبیده ها</title>
      <description>&lt;p&gt;نشسته ام کنار پنجره و دارم غروب آفتاب را تماشا می کنم و "اریک کلارپتون" گوش می کنم. خورشید با رنگ نارنجی بین چند تکه ابر سیاه سمج گیر کرده است و آخرین شعاع های طلایی خودش را به زور می تاباند.&lt;br /&gt;عجیب بوی نم دریا را حس می کنم حتی شوری نمک را هم!&lt;br /&gt;به این فکر می کنم که در پیچ پیچ این روزها سرانجام به کجا می رسم.&lt;br /&gt;گفتن بعضی از حرفها آدم را سبک می کند خصوصا حرفهایی که تا بحال فقط به خودت و خودت می گفتی. رازهایی که سر به مهر بودند و خودت را ملزم کرده بودی که حرفی نزنی و دیگر حتی برای خودت هم مرورشان نکنی.&lt;br /&gt;داستان ساده ای است. تصمیمی است که گرفته ای و بهایی است که باید بابت تصمیمت پرداخت کنی و حال دارم دنبال میان برها و تبصره ها می گردم. جان به جانمان کنند مسلمان شیعه هستیم و اهل بلاد تقیه و نفاق و در این وانفسا بازهم دلخواسته ها هستند که وادارت می کنند میان بر بزنی.&lt;br /&gt;بقول شهیار قنبری این "دلچسبیدها"! و چقدر این دلچسبیده ها می چسبند و رهایت نمی کنند تا گوش بدهی و چسبندگیشان را برطرف کنی. این را که بر طرف کردی بعدی و بعدی می آیند و اصلا دلت نمی خواهد که رهایشان کنی و ته دلت می خواهی که دلخواسته هایت باز هم بخواهند و تو نه بگویی و مثل یک سادیسمی از آزار خودت لذت ببری و به خودت و آنها بگویی دیدی! دیدی جسبیدی ولی رهایت کردم! بی آنکه فراموش کنی دوست داری که با تو باشند و وسوسه کنند و باز هم وسوسه کنند و مدام یادآوری کنند که هی ببین ما هستیم ها! نگاه کن! ببین! این تویی و این ما هستیم که افسارت را به دست داریم.&lt;br /&gt;آخرش دوستشان دارم و دلم می خواهد فکر کنم بهشان و باز هم فکر کنم و پربال بدهم و پروازشان بدهم.&lt;br /&gt;ای دلچسبیده های دوست داشتنی من!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shekaayatnameh.persianblog.ir/post/154</link>
      <author>شاد</author>
      <comments>http://shekaayatnameh.persianblog.ir/comments/475170/9432371/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-475170.post-9432371</guid>
      <pubDate>Sun, 13 May 2012 13:32:02 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>روزت مبارک</title>
      <description>&lt;p&gt;با مردی باش که سگک سوتینت رو با دندون پاره کنه نه پوست کمرت رو&lt;br /&gt;با مردی باش رد انگشتاش روی سینه هات بمونه نه زیر گوش ت&lt;br /&gt;با مردی باش که وقتی گریه می کنی باهات گریه کنه نه اینکه بخنده&lt;br /&gt;با مردی باش که وقتی بچت سرت داد میزنه اون بچه رو ساکت کنه نه تو رو&lt;br /&gt;با مردی باش که وقتی مامانش متلک میگه بهت پوزخند نزنه و جواب متلک رو بده&lt;br /&gt;با مردی باش که رژلبت رو خراب کنه نه ریمل چشمت رو&lt;br /&gt;با مردی باش که مرد باشه نه یک نر&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روز همتون مبارک&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shekaayatnameh.persianblog.ir/post/153</link>
      <author>شاد</author>
      <comments>http://shekaayatnameh.persianblog.ir/comments/475170/9425879/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-475170.post-9425879</guid>
      <pubDate>Sat, 12 May 2012 10:44:52 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نقطه سر خط</title>
      <description>&lt;p&gt;در را باز می کنم آغوش گرمی باز میشود نقطه سر خط.بوسه ها ممتد دست ها پر فشار نقطه سر خط. تخت خواب پهن بدنهای گرم نقطه سر خط. صدای جیر جیر تخت ضربه های ممتد نقطه سر خط. آرامش بعد لذت بی حد نقطه سر خط. وحشت دیده شدن شنیده شدن نقطه سر خط. آغوش گرم در بسته می شود نقطه سر خط.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shekaayatnameh.persianblog.ir/post/152</link>
      <author>شاد</author>
      <comments>http://shekaayatnameh.persianblog.ir/comments/475170/9409123/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-475170.post-9409123</guid>
      <pubDate>Wed, 09 May 2012 08:38:16 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>گفتگوی من با من</title>
      <description>&lt;p&gt;-چرا امروز اینقدر عصبانی هستی؟&lt;br /&gt;+حس می کنم چیزی تغییر کرده!&lt;br /&gt;-خوب تغییر که خوبه! همیشه میگی باید تغییر کرد!&lt;br /&gt;+آره ولی خوب سخته.&lt;br /&gt;-چرا سخته؟ چرا نمی خوای قبول کنی که همه چیز تغییر میکنه! حتی من &lt;br /&gt;+فکر می کردم می تونم بشنوم ولی نمی تونم&lt;br /&gt;-مشکلت اینه که به خودت دروغ میگی و شعار میدی&lt;br /&gt;+شعار!؟ چه شعاری دادم؟!&lt;br /&gt;-روشنفکری. انتقاد پذیری. دید باز......&lt;br /&gt;+خوب نمیدونم شاید حق با تو باشه!&lt;br /&gt;-تو نه روشنفکری. نه انتقاد پذیری. نه دید بازی داری و نه هیچی دیگه&lt;br /&gt;+ولی فکر می کنم که دارم!&lt;br /&gt;-مشکل اینجاست که به خودتم دروغ میگی! کلا در خودت و باورهات شناوری!&lt;br /&gt;+چه دروغی؟ من کی دروغ گفتم!؟&lt;br /&gt;-داری دروغ میگی به خودت و خودتم باور کردی دروغ های خودت رو! باور کن!&lt;br /&gt;+من فقط حس کردم داره یک اشتباهی رخ میده!&lt;br /&gt;-هیچ اشتباهی رخ نداده! فقط یک نفر با دید واقعی صورتهای تو رو دیده!&lt;br /&gt;+کدوم صورت! تو هم گیر میدیا!&lt;br /&gt;-کدوم صورت؟! خودتم می دونی هزارتا صورت داری!&lt;br /&gt;+من که چیزی نگفتم!&lt;br /&gt;-کاش میگفتی! ولی یادت باشه گاهی بعضی از افراد دلشون روشنه و درونت و صورتت رو میبینن و چهره تو رو از پشت نقاب تشخیص میدن. به خودت بیا!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و هنوز مکالمه من با من ادامه داره و هیچ نتیجه ای هم نگرفته ام!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من یک معذرت خواهی به یک نفر بدهکارم.&lt;br /&gt;معذرت می خوام.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shekaayatnameh.persianblog.ir/post/151</link>
      <author>شاد</author>
      <comments>http://shekaayatnameh.persianblog.ir/comments/475170/9402688/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-475170.post-9402688</guid>
      <pubDate>Tue, 08 May 2012 05:58:59 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مرد عوضی!</title>
      <description>&lt;p&gt;دلیل ندارد که&amp;nbsp; حرفهایت را همه بفهمند و دقیقا دلیل ندارد که همه فهمیدن ها ی تو فهمیدن باشد. &lt;br /&gt;شاید نفمیدن بهتر از فمیدن و ندیدن به بهتر از دیدن باشد.&lt;br /&gt;شاید نبودن بهتر از بودن باشد.&lt;br /&gt;شاید تمام کردن بهتر از آغاز باشد به شرطی که این تمام کردن آغاز جدیدی نباشد که همه شروع ها و پایان ها تکرار مکرراتی است که سالها با آن دست به گریبان بوده ای.&lt;br /&gt;شاید درک تماشای یک غروب فقط یک توهم باشد.&lt;br /&gt;شاید دیدن زیباییهای یک زن فقط هوس باشد و شاید ندیدنش عین حماقت.&lt;br /&gt;شاید مساله بودن و نبودن نباشد و مساله چگونه بودن و چگونه نبودن باشد.&lt;br /&gt;شاید بودن همان نبودن است که تو بودن تصویرش می کنی.&lt;br /&gt;شاید بن بست ها بن بست نباشند اگر خوب نگاه کنی.فقط سیاه چاله ای در اعماق سیاه گذشته باشند.&lt;br /&gt;شاید عشق ها فقط قلیان احساسات تند حیوانی باشند که از صبح تا شب دست به گریبانشان هستی.&lt;br /&gt;تنها باید "آرامش" است.&lt;br /&gt;اگر داری حفظش کن. حتی اگر توهم داشتنش را داری بازهم با این توهم خوش باش.&lt;br /&gt;شاید داشتن این توهم به همه نداشته هایت بیارزد.&lt;br /&gt;گوشه گوشه این دالان های تو در توی تاریک شمعی روشن است که فقط تا چند قدم آن طرف تر از خودش را نمایان می کند و دیگر هیچ. تاریکی است و تاریکی و تو در این تاریکی تو در توی درونت فقط میروی و میروی و نمی دانی که به کجا می روی و در پیچ تابهای این هزار توی بی سر تو ته می دوی و می دوی و فریاد می زنی آهای "آرامش" کجایی!&lt;br /&gt;شاید آرامشی در این هزارتو ها وجود نداشته باشد شاید هم وجود داشته باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گاهی هنوز دارم به سینه های برجسته آن همکلاسی فکر می کنم که با هر نفسی بالا و پائین میشد و من همچنان به این فکر می کنم که هیچ وقت به گذشته باز نخواهم گشت در صورتیکه در این لابیرنت صد راه به دنبال گذشته روانم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید باید زاویه ها را تغییر داد و نور پردازی صحنه را عوض کرد. شاید بهتر است که فیلم نامه را عوض کنیم و شاید بهتر است نقشها را جابجا کرد. اصلا بیا هنرپیشه ها را عوض کنیم.&lt;br /&gt;شاید این فیلم بی سر و ته و ترسناک سر انجامی خوش داشته باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صدای ضربه های باران روی کانال کولر با صدای "جان لنون" که "دیروز" می خواند و ترکیب دود سیگار حلقه شده در هوا همه با هم به تو این را می گوید که "مردی اشتباه" در "زمانی اشتباه" و در "مکانی اشتباه" هستی!!!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shekaayatnameh.persianblog.ir/post/150</link>
      <author>شاد</author>
      <comments>http://shekaayatnameh.persianblog.ir/comments/475170/9388559/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-475170.post-9388559</guid>
      <pubDate>Sat, 05 May 2012 14:22:32 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
