زندگی چرک نویسی است که وقت پاک نویس کردن به تو نمیدهد. زمانت کم است. مجالی برای فکر کردن نیست. باید جلو رفت و در لحظه شناور شد.
این روزها دارم فکر می کنم باید لحظه هایم را باز پر بار کنم حتی اگر دیگران خوش نداشته باشند که در لحظه های پربار من همراهم شوند.
ترافیک صبحگاهی همیشگی! من حالم از رانندگی در این شهر به هم می خورد و گاهی مجبور میشوم رانندگی کنم. شاید تنها زمانی که زندگی به تو فرصت می دهد که فکر کنی ساعتهایی باشد که به ناچار توقف کرده ای و موسیقی مورد علاقه ات را گوش می کنی.
صبح در ماشین را باز می کنم استارت میزنم در کیفم را باز می کنم سی دی مورد نظرم را خارج می کنم بدون روشن کردن پخش دکمه اجکت را می زنم حتی به نوشته روی سی دی توجه نمی کنم و پرتش می کنم توی داشبورد! سی دی خودم دارد پخش میشود!
صدای شاملو را خیلی دوست دارم وقتی می گوید "یار مرا غار مرا عشق جگر خوار مرا" ! یکجوری کلمات را در هوا شناور می کند که "پاکنویس" است. نیازی به هیچ ویرایشی در روحت ندارد.مستقیم سر می خورد می رود جایی که باید برود.
سرعت حرکت از 2 کیلومتر در ساعت فراتر نمی رود و از این لحظه ها دارم استفاده می کنم . شیشه ها بسته است و کولر روشن و خوشبختانه فیلتر هوای اتاق خوب عمل می کند و بوی گند هوای آلوده به همه گناهان این شهر را استشمام نمی کنم.
یاد "سیزیف" افتاده ام و فکر می کنم چقدر شبیه هم هستیم و عجب آبی الک می کنیم.
"یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا"